چهارشنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۰۹:۵۷

یادبود ۲۰ عضو کودک کتابخانه‌های عمومی میناب؛

روایت رودهایی که به دریا نرسیدند

مدرسه میناب

«زندگی کوتاه آن بیست کودک، با همه ناتمامی‌اش، اثری عمیق بر جای گذاشت. اکنون نامشان چون جویبارهایی در حافظه مردم جاری است؛ جویبارهایی که شاید فرصت نرسید به دریا برسند، اما راه خود را در دل یک ملت گشودند.»

به گزارش اداره‌کل روابط عمومی و امور بین‌الملل نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور، المیرا سفیان؛ کارشناس ترویج کتابخوانی ستاد مرکزی نهاد، در قالب یادداشتی، یاد ۲۰ عضو کودک کتابخانه‌های عمومی میناب که در حمله دشمن آمریکایی-صهیونیستی به شهادت رسیدند را گرامی داشت.

یادبود ۲۰ عضو کودک کتابخانه‌های عمومی میناب؛  از میکائیل دورقی تا حانیه خانم احمدی

در معاونت توسعه کتابخانه‌ها و ترویج کتابخوانی، هر روز که فعالیتی تعریف می‌شود، هر بار که بخشنامه‌ای تدوین می‌گردد یا گزارشی در سامانه‌ها ثبت می‌شود، ما این‌ها را صرفا «کاغذ»، «عدد» یا «ثبت اداری» نمی‌بینیم. برای ما، این‌ها نشانه‌هایی زنده‌اند؛ رد نفس‌هایی که در مسیر فرهنگ جریان دارند.

پشت هر فعالیت ثبت‌شده، پشت هر گزارشی که کتابداری در روستایی دور نوشته، پشت هر عددی که از امانت کتابی خبر می‌دهد، چهره کودکی در ذهن ما زنده می‌شود؛ کودکی که با خنده‌ای روشن کتابی را از قفسه برداشته، صفحه نخست آن را با انگشتان کوچک خود ورق زده و از همان لحظه، درِ جهانی تازه را گشوده است.

وقتی کتابخانه‌ای در پایان روز گزارش فعالیتش را ثبت می‌کند یا کلاس قصه‌گویی در شهری کوچک با صدای کودکان به پایان می‌رسد، ما تنها یک رخداد اداری دریافت نمی‌کنیم؛ ما لبخندهایی را می‌بینیم که از پشت فرم‌ها و جدول‌ها، چون نوری آرام اما حقیقی می‌تابد.

اما در این میان، میناب…

نامی که روزی در گزارش‌های ما با لبخند همراه بود و اکنون بیش از پنجاه روز است که به زخمی خاموش در دل ما بدل شده است. همان کتابخانه‌ها در سامانه ثبت شده‌اند، همان فعالیت‌ها در گزارش‌ها آمده است؛ اما برای ما، میناب دیگر فقط یک نقطه جغرافیایی نیست.

گاه با خود می‌اندیشم شاید آن بیست کودک، نخستین بار که وارد کتابخانه شدند، کتاب‌هایی را انتخاب کرده باشند که بسیاری از کودکان ساحل‌نشین دوست دارند؛ کتاب‌هایی درباره دریا، ماهی‌ها و قصه‌های آب‌های دور. و شاید یکی از همان کتاب‌ها «ماهی سیاه کوچولو» بوده باشد.

قصه با شبی بلند آغاز می‌شود؛ شبی شبیه شب‌های چله. ته دریا، ماهی پیری دوازده هزار بچه و نوه‌اش را دور خود جمع کرده و برایشان قصه می‌گوید: قصه ماهی کوچکی که در جویباری تنگ زندگی می‌کرد، اما دلش با رفت‌وآمدهای تکراری آرام نمی‌گرفت. او می‌خواست بداند آخر جویبار کجاست و آن‌سوی آب‌ها چه خبر است.

ماهی کوچولو راه افتاد؛ از جویبار گذشت، از برکه‌ها، از ترس‌ها، از تمسخر کفچه‌ماهی‌ها و فریب خرچنگ‌ها… و هرچه پیش‌تر رفت، جهان بزرگ‌تر و ناشناخته‌تر شد.

امروز وقتی به سرنوشت آن بیست کودک نگاه می‌کنیم، گویی سایه‌ای سنگین بر مسیرشان افتاده است؛ سایه‌ای از همان خطرهای جهان بزرگ که صمد بهرنگی در قصه‌اش از آن‌ها می‌گفت. جهانی که گاه بی‌رحم‌تر از آن است که کودکی فرصت فهمیدنش را پیدا کند؛ جهانی که ناگهان می‌تواند روشنایی را خاموش کند.

گاهی در منقار یک پرنده،

گاهی در سایه‌ای که بر آب می‌افتد،

و گاهی در هیبتی سهمگین که روشنایی را خاموش می‌کند.

برای کودکان میناب نیز چنین شد؛ پروازی بیرحمانه نوری را که باید سال‌ها می‌تابید، در یک لحظه خاموش کرد. روشنایی چشم‌هایی که تازه داشتند جهان را می‌آموختند، ناگهان از میان رفت.

صمد بهرنگی سال‌ها پیش از جهانی گفته بود که مرگ می‌تواند ناگهان از راه برسد؛ و امروز می‌بینیم چگونه موشکی تاماهک روشنایی چشم‌های کودکان ما را به خاموشی سپرد. در چنین لحظه‌ای صدای آن جمله جاودان از دل همان قصه برمی‌خیزد:

«مرگ خیلی آسان می‌تواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا می‌توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. اگر روزی ناچار با مرگ روبه‌رو شدم مهم نیست؛ مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد.»

زندگی کوتاه آن بیست کودک، با همه ناتمامی‌اش، اثری عمیق بر جای گذاشت. اکنون نامشان چون جویبارهایی در حافظه مردم جاری است؛ جویبارهایی که شاید فرصت نرسید به دریا برسند، اما راه خود را در دل یک ملت گشودند.

و ما مانده‌ایم با پرسشی که از دل نگاه همان کودکان برمی‌خیزد؛ پرسشی ساده اما سنگین:
بِأَیِّ ذَنْبٍ قُتِلَت؟

چرا باید جهان روزی بر سر کودکانی که تنها می‌خواستند زندگی را بشناسند و دنیا را ببینند، چنین سایه‌ای بیفکند؟

شاید پاسخ این پرسش سال‌ها طول بکشد، شاید هیچ‌گاه پاسخی روشن نیابد؛ اما یک چیز مسلم است:

نام آن‌ها فراموش نخواهد شد.»